حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

خسته ام...

خالی ام از حس بودن ،نمی دانم چرا برای روزهای رفته اینقدر دلم می سوزد .نگاهت که می کنم باورم نمی شود حرفهاُنگاهها و آن لحظه ها دروغ بود ، راست می گویند با صدای بلند نخندیم که غم را بیدار کنیم . انگار هیچ وقت نشناخته بودمت ...تو در کدامین وادی بودی و من در کجا سرگردان عشق تو !!! گم شده ام در این مدار بی انتهای زندگی ، با هر قدم در کنار تو انگار سنگینی این کوه ناباوری را بر دوش می کشم . تو را دوست می دارم آنقدر که بعد از این در سکوت به تماشایت بنشینم...چگونه از این بهت سنگین خود را بیرون کشم؟؟ کاش این بغض لعنتی رهایم کند ... کاش می شد همه روزها را به عقب برد ...

دلم تنگ است برای آن روزها که صداقت چشمانت را به دنیایی ترجیح دادم . دلم تنگ است برای بی دغدغه نفس کشیدن . دلم برای آغوش مهربانت که امن ترین جای دنیا بود تنگ است . کاش چشمانم را می بستم و از فکر این تنهایی رها می شدم ... کاش چشمانم را می بستم و بعد از آن دیگر هر بودصداقت بود ،هرچه بود مهربانی بود ...

معلق مانده ام نه پای رفتن نه دل ماندن...  کاش آنکه مرا آموخت به هیچ چیز جز صداقت دل نبندم مرا می آموخت که در این دنیای بی رحم چگونه تاب آورم؟؟

تو ای همسفر قدیم روزهای تنهایی!! این روزها هیچ پیدایت نیست...

تو ای پای رفتن به دورترین ها !! چه تنها میروی آن دورتر ها ،دلم جا مانده است اینجا تنها...

حرفم از دیروز نیست ...

پای آمدنم شکسته ...

نظرات 5 + ارسال نظر
گل رویایی شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 10:40 ق.ظ http://www.goleroyaee.blogsky.com/

سلام.
هیچ وقت حسرت روزهای رفته رو نخور . پیش رو را نگاه کن و آینده را دریاب . موفق باشی .

خزر شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 11:12 ق.ظ

گذشته؟

رها شنبه 17 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 04:29 ب.ظ

خیلی قشنگ بود مثل همیشه

هیچ وقت هیچ کجای دنیا مثل خونه پدری نمی شه. ناز کشیدن پدر مثل یه رویا همیشه تو ذهنم حک شده
گذشته ها اگر تلخ هم بودند خاطره های شیرینی هستند اما میشه امروز رو هم تبدیل به یه خاطره شیرین کرد

نمی تونم بگم به گذشته فکر نکن چون دیروز من مثل سایه همراه امروز و فردای منه

سعی کن شاد باشی

می بوسمت

تا بعد
رها

باغ گل سرخ یکشنبه 18 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 02:03 ب.ظ http://chereamie.blogsky.com

به خاطر بسپار که امروز همان فردایی است که بی صبرانه منتظر آمدنش بودی. آنرا از دست نده

خانم باقلوا سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:06 ق.ظ

بودیم و کس قدر ندانست که بودیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم


برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد