چه شتابان از من می گذری
و من در میان تنگی فضا در خود می شکنم
حتی صدای درهم شکستن غرورم
تو را به خود نمی آورد...
به تو نگاه می کنم
باورم نمی شود سواد خواندن دلم را نداری!!
انگشتانت را در میان مشتم می فشارم
تا عصاره عشق از آن تراوش کند
دستت را پس می کشی ...
با تو حرف می زنم تا حضور نگاهت را از آن خود کنم
با بهانه ای حقیر
به سوی خود می روی
از بهانه خسته ام
از تو
از عشق
سلام
ان شا اله که با یاد حق دلت شاد می شه.
به دو زلف یار دادم دل بی قرار خود را
چه کنم تباه کردم همه روزگار خود را
یا علی مدد
موفق باشی
دوست من
خیلی قشنگ بود
هر چقدر که می تونی شاد و قشنگ بنویس به همون اندازه هم غمگین و با احسای
باورم نمی شود سواد خواندن دلم را نداری؟؟
جالب بود
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است
و تنهائی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و
خاصیت عشق این است
( خاصیت عشق غیر قابل پیش بینی بودنش)
تا بعد
رها
دستت را به من بده
دستهای من با دستهای تو آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم...
ما هر دو قصه ای برای گفتن داریم...
زیبا می نویسی. با وفا می نویسی.
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد.
--------------------
عشق هم مثل گل به مراقبت و پیرایش نیاز داره نازنین همدل
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد.
--------------------
عشق هم مثل گل به مراقبت و پیرایش نیاز داره نازنین همدل
عالی می نویسی ، تو همون همدل منی که اینجا اینجورییی؟؟؟ قربونت بریییییم