دخترک بند انگشتی
ناگهان
دستش را در دست غریبه ای می بیند
می دانم از همان زمان
چنگی به دلم انداختند از جنس دلهره
دلم که میگیرد
جای چنگ می سوزد
و اشک می ریزم
هیچ کس نمی داند
دلم را در هزارتوی سرگردانی گم کرده ای...
تو با نگاهی ساده
خالی دل را پر می کنی
نگاه از من می گیری
از کنارم عبور می کنی
می خندم
جای چنگ می سوزد ...
سلام.
به من سر بزن وبلاگم را تازه تاسیس کردم....
جای چنگ می سوزد...
جای من در این عبور شیشه ای خالی است