همیشه میدانستم
روزی خواهمت دید
فکر می کردم
کاش آنروز زیبا باشم !!!
دیدمت
هر دو در بهت
نگاهت مغرور
ولی
دوستم داشتی...
آن روزها به لحظه ای زنده شدند
گریه ام گرفت
جای چنگ سوخت ..
لحظه ای بود
ولی
کافی ...
آنچه بود را یافتم
دوستم داشتی هنوز...
کاش آن لحظه می ایستاد.
کاش هیچ وقت نمی رفتی
دل سیر گریه می خواهم
می خندم
که جای زخم معلوم نشود
هیچ کس نمی داند این دل پردردم
به اندازه آسمان بغض دارد...
هیچ کس را نمی خواهم
تو را نمی خواهم
باران نمی خواهم
تنهایم بگذار تنهایی!!
لعنت به تو
لعنت به عشق
فریاد می خواهم
دوستت دارم...
این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی است
"حمید مصدق"
دوست شاعر من !
عزیز با احساس من!!!!
موفق باشی!
نمی دونم چی بگم
نمی دونم اون لحظه چه احساسی می شه داشت
قشنگ؟؟؟ حسرت؟؟؟ نمی دونم
اما یکی از آرزوهای من همین لحظه است
همیشه شاد و همیشه سلامت باشی
رها
فکر می کنم خوابی که دیدم خود واقعیت باشه
اصلا عین خواب نبود همه چیز واقعی بود
حالا می دونم اگه ببینمش چه حسی پیدا میکنم
استاد می گم اینجا از اون جاهایی ئه که آدم می آد می بینه چیزی توش ننوشتی خوچچچچچحال می شه به قول خودت
محشر بود .خیلی آدم با احساس هستی دوست دارم