حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

می لرزم

همیشه میدانستم

روزی خواهمت دید

فکر می کردم

کاش آنروز زیبا باشم !!!

دیدمت

هر دو در بهت

نگاهت مغرور

ولی

دوستم داشتی...

آن روزها به لحظه ای زنده شدند

گریه ام گرفت

جای چنگ سوخت ..

لحظه ای بود

ولی

کافی ...

آنچه بود را یافتم

دوستم داشتی هنوز...

کاش آن لحظه می ایستاد.

کاش هیچ وقت نمی رفتی

دل سیر گریه می خواهم

می خندم

که جای زخم معلوم نشود

هیچ کس نمی داند این دل پردردم

به اندازه آسمان بغض دارد...

هیچ کس را نمی خواهم

تو را نمی خواهم

باران نمی خواهم

تنهایم بگذار تنهایی!!

لعنت به تو

لعنت به عشق

فریاد می خواهم

دوستت دارم...

نظرات 8 + ارسال نظر
باغ گل سرخ چهارشنبه 5 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:47 ب.ظ http://chereamie.blogsky.com

این شعر خواندنی
این عشق ماندنی
این شور بودنی است
"حمید مصدق"

خزر چهارشنبه 5 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:55 ب.ظ

دوست شاعر من !

فرناز جمعه 7 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:05 ق.ظ

عزیز با احساس من!!!!

آتنا یکشنبه 9 دی‌ماه سال 1386 ساعت 02:31 ب.ظ http://www.marhham.blogsky.com

موفق باشی!

رها دوشنبه 10 دی‌ماه سال 1386 ساعت 09:53 ق.ظ http://hadisetanhaee.blogsky.com

نمی دونم چی بگم
نمی دونم اون لحظه چه احساسی می شه داشت
قشنگ؟؟؟ حسرت؟؟؟ نمی دونم

اما یکی از آرزوهای من همین لحظه است


همیشه شاد و همیشه سلامت باشی


رها

رها سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1386 ساعت 03:50 ب.ظ

فکر می کنم خوابی که دیدم خود واقعیت باشه

اصلا عین خواب نبود همه چیز واقعی بود

حالا می دونم اگه ببینمش چه حسی پیدا میکنم

خزر دوشنبه 24 دی‌ماه سال 1386 ساعت 09:42 ق.ظ

استاد می گم اینجا از اون جاهایی ئه که آدم می آد می بینه چیزی توش ننوشتی خوچچچچچحال می شه به قول خودت

[ بدون نام ] سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 10:08 ق.ظ

محشر بود .خیلی آدم با احساس هستی دوست دارم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد