با دلی خسته به تو می گویم
پای رفتن چند است؟ روزهاست از پی آن می گردم
آنقدر می خندی
که امیدت واهی است
پای رفتن باشد ، قفل دل را چه کنی؟
مانده ام سرگردان
نه دل رفتن هست نه امید ماندن
همه شب تا همه روز
به چه سان می خندم
و به تو اندیشم
که چه سنگی و عبث !!
عشق تو عشق نبود
عشق من با دل تو
هوسی بود که با آمدنش محو شدم
با خودم می گویم
برفها آب شدند
خانه عشق مرا سیل گرفت
و تو را باخود برد
من چه دورم از تو
تو چه سان دورتری ...
و در اندیشه خود
همچنان در فکرت
نه چرا من رفتم
که چرا کابوست
رویای پریشان شبم را پرکرد؟؟
که چرا
یاد گناه دیرین
نقش این خاطره را تیره کرد؟
گریه هایم را تو
پی در پی
با ریا چنگ زدی
من هنوز در پی آن لبخندم
که تو آن روز نخست
بر دلم رنگ زدی ....
برفها آب شدند
خانه عشق مرا سیل گرفت
چه تعبیر قشنگی .
مرسی
صبر کن !
گرچه زمان خواهد رفت
گرچه با زمزمه ای برگ جدا خواهد شد
و کسی کودک شادابی را، خواهد آموخت چگونه بدود
صبر کن !
شعر از داریوش لعل ریاحی
عالی بود همدل جان . هنوز ولی غمگینی. این حس میشه.