نازنین یار روزهای عاشقی
دلتنگم از این روزگار
لرزش بغض نفسم را دریاب .
نازنین یارم
خسته ام از جنگیدن
دستهایم را محکم بفشار
دستهایت را در قلبم کم دارم
کجا وزید این طوفان ؟!
که صدای غرشش تا تمام وجودم پاشید
و مشتی خاک بر چشمهایم ریخت ...
خسته ام از گریه
خسته ام از تکرار
در پیله ام خفه شدم انگار
و هیچ کس صدای فریادم را نشنید
نازنین یارم
دمی آسوده ام کن
سرم را در آغوشت بگیر تا بخواب روم
می دانم همه شادیها را آنجا
لابلای ابرهای آرامش خواهم یافت
دلشوره هایم را
یواشکی جا می گذارم
و با خنده بیدار می شوم...
نگاهم را بگیر و باخود ببر
نازنین یار روزهای تنهایی
انگار سالهاست نیستی
کم شدم
کوچک شدم
قلبم تنهاست...
نبینم که خسته و دلتنگی!
نمی تونی این شعرو به یارت بدی بخونه... یا خودت براش بخونی؟ بعضی وقتا کلمات معجزه می کنن...
فوق العاده بود دوستم
اما نمی دونم چی بگم . عمق نوشته ات خیلی خیلی غمگینه و تنها کسی که میتونه این غم و کم کنه خودتی.
همیشه سعی کن بهترین انتخاب رو داشته باشی نه راحت ترین انتخاب
می بوسمت
تا بعد
رها
نازنین یار روزهای تنهایی...
انگار سالهاست نیستی...
قربون اون حس لطیف غمگینت برم.چه می شه کرد با این روزگار....
عالیه همدلی جون...
ناز بشی دختر...نبینم غصه داری...:(((نمی دونستم یه جای دنج دیگه هم داری...
آخی چه همدل شاعر و رویایی و رمانتیک و غمناکی اینجا بوده و ما خبر نداشتیم
نازنین یارم...
چه شعر قشنگیه
مطمئنم این شعرو هر یکی از زبون تو بخونه دلش میلرزه خصوصا الک
وای نمیدونستم اینجا هم مینویسی عزیزم