حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

در راهم..

هیچ کس ندید آتش را !

سوختم ،خندیدم

از درون گریستم  ..

آمدم که نبودنم را در دلت ببینم

سوختم از یادم در قلبت ...

یاد روزهای رفته

روزهای خوب زندگی

به سادگی دوستم داشتی

طرح نقاشی روی دیوار

چقدر چرخیدیم

درد دلم کم نبود

دردت به جانم

که اینقدر در من بودی ..

باورم نیست

راه بی بازگشت !

نگاهمان را هم گناه می پندارند!

کجا بودند

آن لحظه در خود شکستن

فریاد در گلو حبس کردن

دست رد بر همه امیدها زدن

در آن کورسوی بی عشقی ؟

می خواستیم

فاتح قله های عشق باشیم

پناهگاهی آن بالاها

من از سرما بلرزم

و تو برایم

"هوا را ازمن بگیر خنده هایت را هرگز !!) بخوانی 

و باز بخندیم

برهمه دیوانگی ها

چه کسی می گوید

گذشته ها را دیگر گذشتیم؟

آی زندگی !

ضربدر بزرگت را از روی من بردار ...

نظرات 1 + ارسال نظر
رها شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 03:24 ب.ظ

نوشته هات در یه چشم بهم زدن من و میبره به گذشته های دور گذشته هایی که به کلام دور اما در من تازه و دست نخورده هستند.
می دونم قشنگی عشق به نرسیدنه اما گاهی به این فکر می کنم که یه حسرت همیشگی تو دلم هست حسرت یه زندگی مشترک یه روزه.
نمی دونم. شاید قداست عشق با وصال بشکنه و این قشنگی رو دیگه نداشته باشه

سعی کن کمتر گذشته رو مرور کنی.
خیلی قشنگ می نویسی . همیشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد