خود را بارها دیده ام
در آن غروب
که باد موهایم را می نواخت
و دریا خندان بود،
تو کنارم ،
دستهایم را می فشردی .
باورم نیست
تو را در هجوم فاصله ها گم کردم ؛
صبور می شوم بر تنهایی
دیرزمانی است
سکوت،
پاسخ دلتنگیم شده ...
وسوسه فکر تو
وسوسه زندگیست
وسوسه خندیدن ؛
سخن که بگویم
دیوار ، بالاتر می رود
نگاهم می کنند
جرم من ، رهایی !
بخششی نیست .
سالهاست
روزهای خوب زندگی
به دست غفلت ،دور شد .
در برابرم
لحظه ها جاری است
غرامتی سنگین
اینبار هوشیارم !
به تو فکر می کنم
می گویند خیانت است ؛
دزدکی می خندم!
چه بگویم
تو اهلیم کردی ..
در مرگ آورترین لحظه های انتظار زندگی را در رویاهای خود دنبال گیر
بگویند خیانت است گریزی نیست از فکر کردن به او..اما غفلت من و تو نبود که روزهای خوب زندگی دور شد غفلت کسی بود که ما را اهلی کرده بود و افسوس..
تا به خودت بیای می بینی چه سرنوشتی برای خودت رقم زدی
من از این سرنوشت ناراضی نیستم
بیشتر از هر چیز و هر کس گذشت زمان من و آزرده می کنه
هر چی می گذره از روزهای خوب خدا فاصله میگیریم
امروز یک قدم دورتر می شم از زمانی که غم و غصه هام خیلی کودکانه بود
گفتم من از اینکه دیگه نمی تونم یه دختر بچه باشم که کنار پدر و مادرم آرامش بگیرم بیزارم
از اینکه عشق رو دیگه تجربه نمی کنم بیزارم
همه اینا غرامت بزرگ شدنه . بزرگ شدنی که یه اجبار نه یه انتخاب
رها