تو باز می آیی
خاکسترها قرمز می شوند
عادت به لحظه ای محو
و همه آنچه می خواهم شعله می کشد
فرار ، فراموشی ، وارونه شدن...
نه !
هیچکدام کافی نبود ..
همه این روزها
انگار منتظر بودم ،
آشوب می کند دلم
گلویم سخت می فشرد
جوشش اشکهایم کو؟
کی خشکید چشمه اش؟
نمی دانم ...
می جنگم
با دلم؛
با تو ؛
خودم هنوز زنده ام؟
اما من منتظر چیزی نیستم
انگار هیچ در انتظار من نیست
اما گلویم سخت می فشرد
هنوز از اشک لبریزم
هنوز چشمه ای هست
من حوصله جنگیدن هم ندارم
من تنها نمی دونم که چی میخوام مشکل بزرگ من اینه
قشنگ مثل همیشه
موفق باشی دوستم