دلم گرفته
می بازم هر آنچه در کف دارم
می گریم
خدایا تو خود می دانی ...
کجا می روم
تا کی میروم
خسته ام
داغم
زیرورو می شوم
اضطرابی گنگ
گلویم را می آزارد
گریه می خواهم
کاش آن روزها بر می گشت
و تو امروز در کنارم بودی
باز در آغوشت
صدای قلبم را می شنیدم...
خدا، خدا ،خدا
می دانم این چنگ از نوازش توست
هیچ کس نمی داند
هیچ کس ...
زبانم از حرف
باز ایستاده
دست می کشم بر آیینه
گنگی حضورم را حس می کنم
هیچ کس نمی بیند
چشمهایم را می بندم
فرار نمی کنم
کاش نمی رفتی ...
انگار منتظرم
باز نامه ای از رفتن
رفتن ، رفتن
هیچ وقت انگار
در زندگیم
نغمه بازگشت نیست ...
هیچ کس
دلتنگیم را نمی بیند
حتی خودم !
همه می روند
گریه می کنی
می دانم
دوباره می خواهی عشقم را
غرق کنی
اینبار
ولی
سنگینتر از آنم
که باز بالا بیایم
می دانم
دوباره غرقم می کنی ...