حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

می دانم..

دلهره ای به وسعت آسمان

دلم را سخت می فشارد

سرگردانم

میان حس شدن و نبودن

نوازش و تنهایی ...

دلم را پس می زنم

اشک وجودم را می پوشاند

نهیبی بر فرار

فرار از بودن

فرار از آرامش

نزدیک می شوم برای یکدلی

سخت رانده میشوم

انگار سالهاست بوده ام

محو خواهم شد  در زمان ..

از تکرار خود خسته ام

چه سبزم با تو

لمس می شوم

زیر پوست نمی گنجم

می خندم ..

تاوان چه را می دهم ؟

گریزی نیست

از اندیشه خود در هراسم

خود را می دانم

شعله می کشد دلم

همین روزها

خوب می دانم ...