نیستی که ببینی
درهم فروپاشیده ام
نیستی که بنگری
گنگ ایستاده ام
بر ویرانه های قلب بازایستاده ام ..
کم کم باورم شد
نمی خواهی قلبم را
در خود ذوب کنی .
کم کم باورم شد ذهنت
از باور من تهی است .
هرگز ندیدم
لغزش انگشتانت
بر گونه های نمناکم .
هرگز ندیدم حبس نفسم
در آغوش استوارت را.
تو محکم پای می کوبی
و هرچه می گردم
خود را در نگاهت بازنمی یابم.
اتفاقی نیست
ای من بی تو
عادت نیست
گم شدن در لحظه های تکرار ..
تو از من خالی
و من از حسرت پر می شوم
سکوت فاصله های فریاد را می گیرد
و من دورتر
به انتظار بازگشتی محال
به انتظار عشقی
که شاید هرگز نداشتی ..
دستهایم خالی
باورم خسته تر
نه ! دیگر از انتظار خسته ام
دیوارها را پس می زنم
تو اگر نیستی نباش !
قلبم را می کشم
گدایی باور هرگز ..
زانو نمیزنم
برای با تو بودن .
کاش
آنگاه که دستانم
از هرچه خالی بود
دستان تو را می فشرد .
از تو بریده ام
خوب دانسته ام
تو عشق خویش را جایی جا گذاشته ای
که مرا یارای یافتن نیست .
زانو نمی زنم
رد می شوم
تا به انتهای راه رسم
و خود را پیدا کنم ..
خواستم با تو باشم
دویدی
که هرگز با تو نیامده باشم .
مرا در خویش بنگر
بین دوخط
آنسوتر
با لبخندی فتوحانه
دست بر سینه زدی
و می دانی
که باز خواهم آمد
حتی منتظرم نیستی ..
و اینبار
می دانم
مرا توان بازآمدن نیست ..
ایستاده ام
دستهایم خالی
از امید بازگشتت
می خواهم اینبار
اگر نیایی
بروم
تا دورترین فاصله ها
آنجا که تورا گم کنم
و خودم را
و دیگر من با تو
هرگز پیدا نشوم .
خیلی نوشته زیبایی بود. مرسی
cheghadr shabihe in roozhaie man bod
سلام دوست گلم
مطلبتون در عین سادگی به دل می شینه
من که از خوندنش لذت بردم
ایام همیشه به کامتون