حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

۸۹/۰۲/۱۳

باز بر آینه می نگرم :

باورم سخت درهم پیچیده است

می اندیشیدم

به روزهای آفتابی

و دستانی کوچک

که در کنار تو گام برمیداشت ؛

باورم نبود

سیل بی رحم پاییز

خانه ام را می برد

بی سخن و ظالمانه ،

باورم نبود

از ابتدای راه ایستاده بودی

و مرا می نگریستی

که به گمانم با تو میدویدم ...

در امتداد این غروب

نبم نگاهی هم نیست  

که باهم به تماشا بایستیم

در بهتی مغموم

بعض خویش را فرو می خورم

ولی

چشمانم

با هر بهانه ای

به هوایت می دوند

دلم را چه کنم

که هنوز باور نکرده

هزارپاره اش را هم نمی خواهی ...

حرفهایم به پایان رسید

بغض هایم بی شمار

تیره ام از این بهار

از روز میلادی

که عشق

پیدا نیست ..

دعا کرده بودم  :

این بهار

تو باشی و من و لبخند

دعایم گرفت ...

تو رفتی ,تنها ماندم

و لبخندی که محو شد ...

نظرات 1 + ارسال نظر
یلدا سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 09:01 ق.ظ http://www.ghoorbagheh.blogsky.com

این بهار تو رفتی و من ماندم تنها و لبخندی که محو شد شرح حال منه این دوستم..

قربونت برم الهی دلم برات یه ذره شده کاش میشد یه کم از دردت رو کم می کردم تا بار غصه دلت کم بشه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد