سالهاست ..
نخستین بار کی بود
که بجای فریاد
لبخند زدم
و سکوت ...؟
دیگر فریاد گلویم
توان برخاستن ندارد .
انقدر
با بغض همدم بوده است
که طعم گس تنهایی را
خو گرفته..
بودن و نبودنت
بغضم را نگشود ...
لبخند می زنم
ان زمان
که در کنارت
آرزوی اغوشت
بی دغدغه
از من دریغ شد ...
چشمهایم را می بستم
به امیدی
که با نوازشت
از هم باز شود
چشم می گشودم
خانه تاریک بود...
باز لبخندم
با طعم شود اشکهایم در هم می آمیخت .
روزهاست که رفته ام
تو را تمام نکرده ام ..
روزهاست که می دانم
نبودنم
بهانه ایست
برای رهاییت از هرلحظه عاشق بودنم ..
مثل همیشه دوستم
زیبا می نویسی
عجب قصه هایی داره این روزگار
www.japelgroup.blogsky.com
کجایی همدل عزیز
یه خبری از خودت بده
حیفه که مطالبت این دور و برا نباشه
عجب قصه هایی داره این روزگار
www.japelgroup.blogsky.com