هیاهوی طوفان ,
موج را از صخره عبور می دهد..
سکوت آب سنگین است , بی وزن...
رگهایم رها می شوند در گنگی بی صدای گرداب...
شوری خون زیر زبانم!
از لابلای موهایم شکافی رنگی شناور است...
صخره بیرون آب انتظار انتقام را می شنید,
چشم که باز می کنم,
همه نگاهم می کنند
دستی به فرش می کشم و
لیوانها را به آشپزخانه می برم...