نازنین یار روزهای عاشقی
دلتنگم از این روزگار
لرزش بغض نفسم را دریاب .
نازنین یارم
خسته ام از جنگیدن
دستهایم را محکم بفشار
دستهایت را در قلبم کم دارم
کجا وزید این طوفان ؟!
که صدای غرشش تا تمام وجودم پاشید
و مشتی خاک بر چشمهایم ریخت ...
خسته ام از گریه
خسته ام از تکرار
در پیله ام خفه شدم انگار
و هیچ کس صدای فریادم را نشنید
نازنین یارم
دمی آسوده ام کن
سرم را در آغوشت بگیر تا بخواب روم
می دانم همه شادیها را آنجا
لابلای ابرهای آرامش خواهم یافت
دلشوره هایم را
یواشکی جا می گذارم
و با خنده بیدار می شوم...
نگاهم را بگیر و باخود ببر
نازنین یار روزهای تنهایی
انگار سالهاست نیستی
کم شدم
کوچک شدم
قلبم تنهاست...
|
ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم ساده بودی مثل سایه مثل شبنم رو شقایق مثل لبخند سپیده مثل شب گریه عاشق بی تو شب دوباره آینه روبرویه غم گرفته پنجره بازه به بارون من ولی دلم گرفته واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر گل با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم وقت راهی شدن تو کفترا شعرامو بردن چشام از ستاره سوختن منو به گریه سپردن رفتی و شب پر شد از من از منو دلواپسی ها رفتی و منو سپردی به زوال اطلسی ها واژه رنگ زندگی بود وقتی تو فکر تو بودم عطر تو با نفسم بود وقتی از تو می سرودم از تو می سرودم |
دیوار فاصله ها هر روز قطورتر
بغضی سرد در گلو
و لبخندی تیره ؛
حرفهایی که هرروز کهنه تر می شوند
و سنگین تر ...
مداد تیز تراشیده ذهنت
هر روز بیشتر سطرهای ظریف دل را خط خطی می کند
هبوطی پر سکوت .
از چه باز ترسیدم
که بی معنا لب به خنده برایت باز کردم؟
تنهایی؟ که عادتی قدیمی است
رخوتی سنگین ،
موریانه های ذهن خسته دور شوید !
اشکهای لعنتی ؛ چشمه اش کی خشک میشود پس؟
حرف نزن ! مگر حقیری آن ذهن کوچک را نمی بینی؟؟
کاش دستانم به برگهای آویزان آن درخت می رسید
که با بهانه او ، نسیم مرا هم تاب دهد ...
دوباره باید چند متر ساتن لطیف بخرم
روی دفتر خط خطی سیاه پاره می اندازمش
قشنگ می شود نه؟ زیرش که معلوم نیست؟
"می خواهی نباشی ، مهم نیست
فقط بگو کجا میروی" تو می گویی.
به مقصد بیا
چگونه آمدنت اهمیتی ندارد ...
با تازیانه صورتت را بر زمین سفت موذی می کشند ؟
راستی مقصد کجا بود؟؟
یک همخونی موهوم،
دیوار بلند سیاه ، دیوار یک بن بست
دست و پا زدنی بس بیهوده ،
باز هم صدایم نمی رسد...
کجا می روم ؟نمیدانم ،
پس به تو چه بگویم؟؟
خسته ام! تو روی بر می گردانی ، میدانم شنیدی...
باز می خندم ، چرا؟
در اتاقی سخت تاریک
ساده بیدارم..
لایه سنگین اشک
پیکرم را باز می پوشاند .
روزهایی است بس دراز
که می نوشم
که تو محو می شوی
رویایی عمیق
و باز تکرار آغاز روزی دیگر ...
در کابوسهای شبانه ام
آن دیوار کنار می رود
دوباره من می مانم و تو...
نمی گریزم
از عشق گریزی نیست
می دانمت سالهاست رفتی
می دانمت
که فکرم برایت
خیال آرام زودگذری بیش نبود .
چرا باورم نیست
در کابوسهایم
چرا آنچه می دانم از خیالت رنگ نمی بازد؟
نهال عشقم را به خیالت خشکیدی
سرو تنومندی در من ریشه دوانده
با هر رویا قد می کشد
به بلندای آسمان ..
کاش آن روز که دیدمت
از من نگاه برمی گرفتی
تا بدانم
همه عشق مرا
عبور تو برد...
با هر قدمت
انگار قلبم از آسمان گذشته بود
نگه از تو برگرفتم
تا رسوایی عشقم را نبینند
قلبم را که سوارخ سوراخ شده بود را
تو نبینی ...
خسته ام از رنگها
خسته ام از شنیدن دروغ های هرروزه
که برایم پشیزی نمی ارزد
عشق را خواستم
هیچ کس نبود
عاشقت ماندم
دستم از آب دیگر بیرون نیست...
عادت می کنم
دوباره روزی دیگر ...