حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

حرفهای تنهایی من

با تو هرگز نگفته بودم....

نمی دونم مال کیه؟؟

این شعر مال من نیست ولی خیلی ازش خوشم اومد براتون گذاشتم :

گفتمش : دل میخری ؟ پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو ، تنها بخند

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود ، دل ز دستش روی خاک افتاده بود ،

 جای پایش روی دل جا مانده بود...

نویسنده:؟؟

نمی بینم

آن هنگام که آغوشت را می جستم

انگار هزار سال از رفتنت گذشته بود ...

نمی دانم از این روزهای طولانی چه می خواهم

نبودنت را تاب نمی آورم

در میان مه غلیظ شناور تو را می بینم

زمان را نگه دارید!!! من همین لحظه را دوست می دارم !!

تو مرا می بینی

و در میان همه خاطره ها غرق می شوم ...

بیاد می آورم

آن روزهای گرم آتشین را

که من ناباورانه می خندیدم

و برای او که زندگیم را دزدید کف می زدم  

تمنایی نیست.. هرچه بود گذشت..

چرا آن وقت که به بودنت ایمان دارم

هیچ وقت نمی آیی؟؟

باز هم می مانم..

صدایم که میزنی

در ترنم بهاری صدها خاطره غرق می شوم

صدایم که می زنی

باز هم می خندم

آنقدر که گریه ام می گیرد

آنقدر که دلم می گیرد ...

می دانم

با تو من می مانم

و نخواهم دانست

که کجا بود بلندای رسیدن بر باد

که کجا بود که من ایستادم

و ندیدم که دلم

در پی ماندن تو

پرو بالی زد و مرد ...

هنوز منتظرم

انتظار بیهوده چه را می کشم ؟ نمی دانم

در کلاف هزارتوی این راه بی پایان گم شدم

و انگار هزار سال است ...

هیچ کس نبود

هیچ کس نیست

سطرهای زندگیم وارونه شدند

و در انعکاس این هبوط ، چرا اینقدر آرام بودم ؟؟

می دانستم آن واژه های بی معنا از ذهن من بعید بود ولی گفتم !!

می دانستم این روزها از راه می رسند ولی همراهشان شدم !!

خنده تلخی است

اعتراض به آنچه با دست خویش ساختن .

دلم تنگ است

تو را می خواستم

اکنون و دیگر هیچ وقت نمی خواهمت

ولی در تلاطم گردباد آنروزها غوطه ورم !!

بغضی ندارم ، گونه هایم در آتش می سوزند چرا؟

خسته ام ...

با توام!!  که آمدی برای ماندن

کاش نمی دانستم تو می دانی

کاش نمی دانستم در قدمهای بزرگ زندگیت هرگز همراه نمی خواهی

کاش نمی دانستم حضورم تنها تاییدی است بر بودن

بردعوت لبخندم تنها نگاه می کنی

بر التماس نگاهم سری تکان میدهی

خنده تلخی است

خسته ام ...

سرآغاز ناگفته ها

هرگز نگفته بودم

که زیباترین بودی برایم

هرگز نگفتم...

خودم هم نمی دانستم

انگار یادم رفته بود تو را داشتم

چه دیر بیدار شدم

از هذیان ذهن خود چگونه بیرون زنم

هیچ کس نیست

چه کنم با بغض نگفته

راهی نیست ...روزنه ای حتی..

می خواهم بیدار شوم

فریادهایم چرا صدا ندارد ؟؟